روز شخصی که عاشق کوهنوردی بود به تنهایی از یکی از کوههای بلند منطقه خود بالا رفت ه‌ا آنچنان سرد و مه آنچنان زیاد بود که راه خود را گم کرد و به بیراه رفت ناگهان پایش لغزید از دره به پایین افتاد به لطف طنابی که بخود بسته بود به پایین دره پرتاب نشد و بین هوا و زمین اویزان ماند. بسیار نا امید شد چراکه هیچ کس را در ان حوالی ندیده بود. نا امیدانه فریاد کشید و درخواست کمک کرد. بارها و بارها اما از کمک خبری نبود. طاقتش به پایان زسیده بود پس با قلبی شکسته از خدا طلب کمک کرد. اشک. ریخت و از خدا خواست اگر از این مهلکه نجات یابد چنین و چنان میکند. بعد از مدتی زاری و تضرع ناگهان صدایی شنید که ای گرفتار طناب را ببر. فکر کرد که کابوس میبیند اما باز صدا را شنید که طناب را ببر. 

با خود فکرد کرد من از خدا درخواست کمک کردم انوقت پیام می رسد طناب را ببر عجب. حتما دیوانه شده ام. صبح وقتی گروه نجات بدن بی جان کوهنورد را یافت که تنها ۲ متر با زمین فاصله داشت. 

نکته اینکه گاهی اتفاقات برای ما عجیب است اما در انتها به سود ما خواهد بود. 

منبع : دانشکده موفقیت |داستان کوتاه
برچسب ها : طناب